
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام
صدای پـای خـدا میرسد به گوش بیا سبو به دست و غزلخوان و باده نوش بیا دوباره صحبت هَل مِن مَزید آمده است صـدای پـای بـهـار است، عـید میآید بـه قـفــل بـسـتـهٔ دلـهــا کـلـیـد مـیآیـد بیا که یأس مـرام خـدا فـروخـتههاست به تـشنهای که به دام سراب افتادهست بگو که کشتی رحمت به آب افتادهست پیالهها همه از این شراب پُر شده است حـسـین آمـده تا خـلـق، رستگار شوند به یمن گریه به او فصلها بهار شوند حـسـیـن آمـده بـا یـک نـگـاه دل ببـرد ز عـرش گـفـت خـداونـد قــادر مـنّـان خـموش باش جـهـنم! که سـوم شعـبان بگـو رسـول به این خلق تا ابد گـمراه اگر چه شیر ز انگشت وحی مینوشد و جـبرئیل به جـسـمش لباس میپوشد کسی که رو به روی بندهاش گذاشته است خـدا کـنـد که مـرا عـاقـبت بـخـیر کـند فـدایـی وهـب و مـسـلـم و بُـریـر کـنـد چنان حبیب در این خانه موسپید شوم اگر نـبـود حـسـیـنـیـه مـا کـجـا بـودیـم چنان کبوتر صد بام و صد هوا بودیم نشد کـنار تو باشیم، از بد اقـبـالیست دم ضـریح تو اما دلی پـریـشـان است به روی سینه زند مادری که گریان است چه کـربلاست که آدم به هـوش میآید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام
ای عـشـق آمـدی و تـسـلای مـا شـدی روح و روان و راحت جانهای ما شدی حـبل الـمتـین اهل ولایت، خوش آمدی قـلب بهـشت با تو تـپـیـدن گرفته است فطرس دوباره بال پـریدن گرفته است تـازه شـده هـوای بـهـشـت و تـرنّـمـش افــتــاده اسـت آتـش دوزخ تـلاطـمـش عاشقتر است آنکه به تو مبتلاتر است چشمش به هرچه غیر تو بیاعتناتر است ای تـربـتت شـرابتـریـن بـاده از ازل کـار دلـم بـه دسـت تـو افـتـاده از ازل بگذر ز کـوچههای دلم جان من فـدات تا گـل دهـد کـویـر تـنـم زیـر ردِّ پـات چشمم ز هر کسی به ضریحت دخیلتر نـام تو هـست از همه عـالـم جـمـیـلتر نـشنـیـده است جز تو کسی التـماس ما وقـف تو بـوده اسـت تـمـام حـواس مـا گهوارهات که منـبر پـیدای روضه شد لبهای تـشنهات که الفبای روضه شد ای که ذبـیـح کـربـبـلایـی حـسین جان جـسمِ مُـرَمَّـلٌ الـبِـدمـایـی حـسـین جـان
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام
در وقت شادی، لحـظهٔ غم گریه کردم با تو به شـعـبـان و محـرم گریه کردم تو کـشـتهٔ اشکی و من هم مردهٔ اشک عمری بگریم برغمت، کم گریه کردم دستِ مرا این اشکها بی شک گـرفته آدم شـدم بـا آه و بـا دم گــریــه کــردم در چـشـمهـایـم بــادهٔ چــل سـالـه دارم مـردم اگر دیـدنـد مـسـتم! گـریه کـردم ابـرم که بـارانـم به هـر جـایـی نـبـارد شادم فـقـط در زیر پـرچـم گریه کردم وقـتی شـنـیدم حـرمـلـه خـنـدیـد بـر تو بـا واژه شـرمـنـدگی هـم گـریـه کـردم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام
که بود این موج، این طوفان، که خواب از چشم دریا برد؟ و شب را از سراشیب سکون تا اوج فردا برد کدامین آفتاب از کهکشان خود فرود آمد که اینگونه زمین را تا عمیق آسمانها برد صدای پای رودی بود و در قعر زمان پیچید و بهت تشنگی را از عطشناک دل ما برد کسی آمد کسی آنسان که دیروزِ توهّم را به سمت مشرق آبیترین فردای زیبا برد کسی که در نگاهش شعلۀ آئینه میروئید و تا آن سوی حیرت، تا خدا، تا عشق، ما را برد به خاک افکند ذلت را شرف را از زمین برداشت و او را تا بلـندای شـکـوه نیـزه بالا برد دوباره شادیام آشفت با اندوه شیرینـش مرا تا بیکـران آرزو تا مرز رؤیـا بُرد بگو با من، بگو ای عشق اگرچه خوب میدانم که بود این موج، این طوفان، که خواب از چشم دریا برد؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب خروج سیدالشهدا علیه السلام از مدینه
چقدر این کاروان با رفتنش شور و نوا دارد به مکه میرود اما خـیـال کـربـلا دارد مبارک نیست بر پای مسافر اشک افشاندن ولی اینجا چه سیلابی ز اشک دیدها دارد امیر قـافـلـه وقت وداع قـبـر پـیـغـمـبـر چه میگوید که آتش بر دل خیرالنسا دارد نبوده تا کنون اینگونه غم در شهر پیغمبر اگر چه خاطراتی تلخ ز داغ مصطفا دارد اگرچه در سرای وحی دیده کوه آتش را اگرچه دیده در جامش حسن زهرجفا دارد گرفته غم فضای شهر را از شرق تا مغرب مگر دردانۀ حیدر به سر عزم کجا دارد؟ چه میگوید مگر اُمُّ البنین در گوش عباسش؟ سخن پنهان ولی در دیده اشکی بر ملا دارد رباب با خود مبر گهوارۀ چوبین اصغر را که چندی بعد طفلت بر سریر عرش جا دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ذکر مصائب خروج سیدالشهدا علیه السلام از مدینه
میل دل کندن از این دار فنا دارد حسین شـوق دیـدار خـدای کـبـریا دارد حسین با عزیزان صحبت خوف و رجا دارد حسین شیـعـیان دیگر هوای نـینوا دارد حسین روی دل با کاروان کـربـلا دارد حسین راه افــتـاد از مـدیــنـه کـاروان آفـتــاب حیدریون در رکاب و فاطمیون در حجاب زینب و لیلا و فـضه، اُمّ کـلثوم و رباب بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب کس نمیداند عروسی یا عزا دارد حسین آبروی آسمانها بر روی مرکب نشست با نگاهی با وداعی رشتۀ دلها گسست در حرم عهد شهادت با خدای خویش بست از حریم کعبۀ جدش به اشکی شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین راهی دشت بلا شد با دلی از غم دو نیم کعبه هم میخواست باشد همرهش، مثل نسیم میرود تا کـربـلا راه صراط المستـقـیم میبرد در کربلا هفـتاد و دو ذبح عظیم بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین با دلی خون میرود از مروه تا کوی صفا میکـند پـیک اجل هـمـراهی او از قـفـا مکه و کـوفـه رهـایش کرد در دام جـفا دشـمـنـانش بیامان و دوسـتانش بیوفـا با کدامین سر کند مشکل دوتا دارد حسین خون خود را رهنمای دین و امت میکند خلق را دعوت به ایثار و شهادت میکند گرچه دشمن بد کند او باز رأفت میکند آب خود با دشمنان تشنه قـسمت میکند عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین مانده فرزند علی در بین قومی کینهتوز دشنه بر کف رو به مقتل کرد شمر تیره روز شاه عالم، کنج مقتل با دعایی سینهسوز دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز با دم خـنـجـر نگـاهـی آشنا دارد حسین گـوشـۀ گــودال مـیآیـد صـدای ویــلـتـا خواهری در رفت و آمد هست سمت خیمهها زیر پـای شـمـر میلـرزد زمین کـربلا شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
امشب دلم لبریز شور و بیقراریست سرشار از عطر دلانگیز بهاریست صحـن دل من از فـروغ نـور امـیـد همچون رواق صحنها آئینه کاریست در موسم و فصل گـلافـشانی بعـثت یک چشمه اشک از آبشار دیده جاریست در گلشن هستی شکوه دوست پیداست در هر طرف گلنغمۀ گرم قناریست در بزم پُرشور و نشاط مبعث ای دل گفتم به طبع خود شب خدمتگزاریست با موجی از شور و امـید و شادمانی گفتا مرا از لطف حق امیدواریست بگـذار اشک از دیـدگان خود فـشانم تا نـام سـرسـبـز مـحـمـد را بـخـوانم آن شـب حـرا آئـیـنـۀ نــور خـدا بـود آواز ذرات جــهــان یــا ربّــنــا بـود در خلـوت اسرار و پشت پردۀ غیب تنها محـمد بود و جـبریل و خدا بود بشنـید «اقـراءبـاسم ربک» یا محمد مـبـهـوت در آواز گـرم آشــنــا بــود آمد به گوشش تا صدای «قُمْ فَأَنْذِرْ» سرتا به پـا غـرق فـروغ کـبـریا بود وقتی نـبی سجـادۀ گـل پـهـن میکرد سرشار از عـطر مناجات و دعا بود انـوار یکـتایی به رویش موج میزد دیــدار رویـش آرزوی انــبــیـا بــود اهل یـقـیـن با یـاد او احـرام بـسـتـنـد آری مـحـمـد کـعـبـۀ اهـل وفــا بــود جـبـریل در بـین زمـین و آسـمـانها با این سروش جانفـزا غـرق نوا بود در چشم خود او چشمۀ خورشید دارد بر روی دسـتـش پـرچـم توحید دارد بعثت همان گلبانگ سبز آسمانیست بعثت همان خورشید گرم و مهربانیست بعثت غروب نور شمع ظلمت و غم بعـثـت طـلـوع آفـتـاب زنـدگـانیست بـعـثت شـکـوفـایی نـخـل اسـتـقـامت بعثت به باغ دین شروع باغبانیست بعـثت ستـیغ نـور شد در شام ظلمت بعثت شکوه لحظههای ارغوانیست بعـثـت رسـالـت بود بر دوش پیـمبر آن رأیت سبـز همیـشه جـاودانیست بعثت همان ابر پُـر از باران رحمت بعثت همان خوان بزرگ میهمانیست بعثت بشارت داشت بر خلق دو عالم بعثت همان پیک امید و شادمانیست بعـثت برای محرمان خلـوت دوست یک پرتوی از راز و اسرار نهانیست بـعـثـت شکـوه و ارمغان ایزدی بود آئـیـنـهای زیـبـا ز نـور احـمـدی بود آمـد نـبـی تـا بـرهـمـه امـیـد بـخـشـد بر سرد مهری زمان خورشید بخشد آمـد نـبـی بـا پـرچـم یـکـتـا پـرسـتـی بر کـائـنـات انـگـیـزه و امـیـد بخـشد آمـد نــبــی تـا بـر بـلـنــدای زمــانـه با دست مهـرش پـرچم توحـید بخشد آمد نبی تا با یـقـین و عشق و ایـمان دل را رهائی از غـم و تـردید بخشد آمـد نـبـی تا بـر عـزا شـادی بـپـوشد با بعثت خود عـاشـقان را عید بخشد آمـد نـبـی تا بـا نـدای حـق پـرسـتـی از بتپـرستی خـلق را تجـرید بخشد آمـد نـبـی سـوی تـهـیدسـتان خـسته تا آنچه از گـلـزار یـزدان چید بخشد آمد نـبـی با مـذهـب اسـلام و توحـید تا مـردمـان را مـرجـع تـقـلـید بخشد سـوی خــلایـق بـا پــیــام نــور آمـد بـا آیـههـای روشـن و پُـر نــور آمـد او خطبههای عشق را ایراد میکرد دلهای غـم آلـودگان را شاد میکرد او جوهـر انـدیـشـهها را اوج میداد چون آیـههـای نـور را ایراد میکرد ویـرانـی آوارهای ظـلـم و کــیـن را با دسـتهای عـاطـفـت آبـاد میکـرد از دخـتـران زنده در گـور جـهـالـت با نـغـمـههای مهـربـانی یاد میکـرد پیـوسته از یکـتاپـرستی گفت و آنگه بر بتپـرستان جهان فـریـاد میکرد وقتی که بتها را برون میریخت گویی او کـعـبه را بار دگـر بنـیـاد میکرد او هر گرفـتار سـتم را ای «وفایی» بـا شــور آزادی خـود آزاد مـیکـرد گرچه ز دست بتپـرسـتان دید آزار با خُـلق نیکو خلق را ارشاد میکرد تا بیـن مـردم از نبـوت از ولی گفت اول رسـول الله را مـولا عـلی گـفت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و منقبت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
شـأن دعـا بـه واسـطـۀ ربـنـای اوست معراج، چشمهایست که رودش حرای اوست عــالـم دخـیـل بـنـد عـبـای یـمـانـیاش وقتی حسینِ فاطمه تحت كَساى اوست خـاك قـدوم عـرشى او تـوتـيـاى چـشم شرط عروج، سُرمه گرفتن ز پاى اوست جان نبى علیست، از اين رو كه مرتضى شـرح زلال اَنْـفـُـسَـنـاى دعـاى اوست نــور اذان ز اشـهـد نـام مـحـمـد اسـت شور اذان ز اشهدِ بر مرتضاى اوست مـا از الَـسـت تــابـع ايـن خـانــوادهايـم عهدى كه بستهايم ز لطف و عطاى اوست شـق الـقـمـر تـجـلّى پـيـغـمـبـرانـه بـود اين گوشهاى ز معجزۀ دستهاى اوست جنت همان نگـاه محـمد به قلب ماست او باب رحمت است كه عالم گداى اوست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
عـشقـت مرا اسـیـر بیابان نوشته است مجنونترین صحابی دوران نوشته است این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی است دست مرا بـرای گـریـبـان نوشته است مـانـنـد تـو امـیـر فـقـط یک نـفـر ولـی مانـنـد من اسـیـر فـراوان نـوشته است شـکـر خـدا کـه نـام مـرا اعــتـبـار تـو سلمان نوشته است، مسلمان نوشته است نـام تو را به آب طـلا دسـتِ کـردگـار بالای تخت و تاج سلیـمان نوشته است امـشـب قــلـم زدنــد پــریـشــانـی مــرا بــا تــو رقــم زدنــد مـســلـمـانـی مـرا مـکـه گـرفـتـه بـوی خـدا از دعـای تو پـیـچـیده در زمـانِ همـیـشه صـدای تو پـائـیـن بـیـا ز کـوه دخـیـلـی بـیـاورنـد دسـت تـوسـل هـمـگـان بـر عـبـای تـو امشب فـرشـتـههـا همه پـرواز میکنند اطـراف آسـتــانــۀ غـــار حـــرای تــو از این بـه بـعـد چـشـم تـمـام قـنـوتهـا ایـمــان مـیآورنـد بـه یـا ربّــنــای تـو از این به بعد شمس و قمر روی دست تو از این به بعد مُلک و مکان زیر پای تو پـرواز بـا دو بـال مـیـسـر شـود، بـلـی قـرآن برای تـوست، عـلی هم برای تو احمد شدی، کتاب شدی، مصطفی شدی حـالا تــمــام دار و نــدار خــدا شــدی آئــیــنــۀ تــمــام نـــمــای خـــدا شــدی امشب که تـاج نـور نـشانـدند بر سرت خـالیست ای نـبـیِّ خـدا جـای مادرت آن بانویی که زحـمـت بـسیار میکشید تا این که این زمانه بـبـیـنـد پـیـمـبـرت غیر از کـلام حق سخـنی بر لبت نبود هر ظهر جمعه وقـف علی بود منبرت هر جا که پا نهادی و هر جا که سر زدی دیـدی عـلـی امـیـر نـجـف را برابـرت فکر برادری؟! چه کسی بهتر از علی از ایـن به بـعـد شـاه ولایـت بــرادرت از این به بعد شیـر خـدا آفـتـاب توست مـهـر عـلـی تـمـامی دین کـتاب توست شصت و سه سال زندگیات مهربان گذشت با کیسههای وصلهایِ آب و نان گذشت شصت و سه سال زندگیات بین کوچهها در بـنـدۀ خـدا شـدن ایـن و آن گـذشـت گـاهی مـیـان دورتـریـن خـانـۀ زمـیـن گاهی مـیـان دورتـرین آسـمـان گذشت وقت نزول، حضرت خاکینشین شدی وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت آن روزها که شـعـب ابیطـالـبی شدی ایـام درد بـود ولی هـمـچـنـان گـذشـت ای آن که زنـدگی تو خـرج نجـات شد ای آن که زندگی تو با مردمان گذشت برگـرد رنـج و درد بـشـر را نگـاه کن این زنـدگـیِ سـرد بـشـر را نـگـاه کـن یک عدهای به عشق تو دور از وطن شدند یک عـدهای نـدیـده اویـس قـرن شـدنـد از خــانــوادهام هــمــه عــبــدالله شـمـا از خـانـوادهات هـمـه آقـای مـن شـدنـد یک عده زینب و علی و فـاطـمه شدند یک عدهای حـسین شدند و حسن شدند بعـد تو دخـتـر تو و زیـنـب کـنـار هـم مـشـغـول کـار بـافـتـن پـیـرهـن شـدنـد یک عـده بـچـههای تو پاره جگـر ولی یک عـده بـچـههای تو پـاره بـدن شدند این کـشـتـهها تمام جگـر گـوشۀ تـوأند یا ایهـا الـرسـول! بـبـین بیکـفـن شـدند «یا مصطفـاه» این تن پـامـال را ببین این کـشـتـۀ فـتـاده بـه گـودال را بـبـین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
دوباره در نفس خاک، جانِ تازه رسید به روح عـالم هستی، روان تازه رسید قـیـامـتی شده بـرپـا ز صُور اسـرافـیل به خـفـتگان زمین باز جان تازه رسید زمان جهـل بـشر گـوئیا سر آمده است برای دانش و بینـش، زمان تازه رسید مـعـلـّم بـشـریـت خــدا فــرسـتـادهسـت دوبـاره بهـر بـشـر امتحـان تازه رسید فضای گـلـشن هـستی اگر بـهـاری شد به بوستان جهـان، بـاغـبان تـازه رسید جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد چه رسـخـیز بـزرگی دوبـاره بر پا شد قـیـامـتـی به زمـین و به آسـمانهـا شد میان اهل زمـین ولـولـه ز شـوق افـتاد میان اهل سـمـاوات شور و غـوغا شد پُلی به وسعت توحید بسته شد تا عرش به روی اهـل زمین، راه آسمان وا شد صدای خـواندن قـرآن بلند شد، آن گاه زمین به وسـعـت بـاغ بهـشت زیبا شد ردای سبـز رسـالـت به دوش او افکند امـین وحـی بـه غـار حـرا، در آوا شد جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد بـهـار رویـش گـلهـای ناب آمده است شـمـیـم نـاب گـل انـقــلاب آمـده اسـت ز غـار سبـز حـرا، جـبرئیل زد فـریاد سـپـیـده سـرزده و آفـتــاب آمـده اسـت برای رُشـد کـمـال و سـعـادت بـشـری کـلام وحـی رسـیـده، کـتاب آمده است به پاس عزّت و قـدر و مقـام زن با او ز دوست آیۀ نـور و حجاب آمده است صدا زدند که این عطر ناب و نور از چیست؟ ز جنّ و انس و ملائک جواب آمده است: جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد رسید تا به زمـین جـلـوه و صفا بخشد به زخم و درد بشر مرهم و دوا بخشد رسـیـد تـا که بت آدمی شـکـسـته شود به خلق جلوهای از رحـمت خـدا بخشد برای عدل و مساوات شد نبی مبعـوث که بنـدگـان خـدا را شـرف، بها بخـشد بـشـیرِ نـور خـبر میدهد ز خـتم رُسل بـشـارتـی بـه تـمـامـی انـبــیـا بـخــشـد پیـمـبـران اوالـعـزم یک صـدا گـفـتـنـد اگـر به خـلـق خـداوند، رو نـمـا بخشد جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد مسیـر سـبـز غـدیـر از حـرا هویدا شد هـمـین مـسـیـر، طـریق ولایت مـا شد رسـول آیــنـههـا بـا عــلـی بـرادر بـود بـــرادر نـــبــی آئـــیــنــۀ تـــولّا شـــد قـسـم به نـص « یَـدالله فَـوقَ ایـدیـهِـم» عـلـی به راه نـبـی دست حـقتعـالا شد هـزار بار اگـر بـسـتـه شد ره تـوحـیـد به ذوالفـقـار عـلی، راه معـرفت وا شد به ذکر یاعلی و یاعلی «وفایی» گفت دراین خجسته شبی که جهان در آوا شد جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
سـلام ما به تو ای شـخـص اوّل عـالـم درود مــا بـه تـو ای ســیــّد بــنــی آدم چه احتیاج به اعجاز دیگری! که تویی خـلـیـلْ آیت و مـوسیْ ید و مـسـیحا دم نگین تو علی و نقـش نام او زهـراست به دست حق، تویی از بین انـبـیا خـاتم تو آمـدی و شدند آسـمـانـیـان مـسـرور تـو آمـدی و گـرفـتـنـد سـاحـران مـاتـم اگر طبیب تویی، خوش به حال بیماران که میبری ز دل امروز، درد و فردا غم تو مـهـربـان پـدر اُمّـتـی و مـا فـرزنـد که خورده است گره سرنوشت ما با هم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
همین بس است به مدحش محمد است محمد حمید و حامد و محمود و احمد است محمد قسم به شوق اویس و قسم به بهت بحیرا که آفـتـاب کـمـالات بیحـد است محمد چه کوچهها که نشستند در مسیر عبورش به نور و عطر و تبسّم زبانزد است محمد ستارۀ شب مکـه، طلـوع صبـح مـدیـنه به یُمن آینه خورشید مشهد است محمد اگر چه بین رسولان سرآمد است سرآمد به رسم حُسن ختام آخر آمدهست محمد و باز میرسد از جانب حجاز سواری که هر که دید بگوید محمد است محمد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و منقبت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
فکر کردند که خورشید مکدر شده است کوثری دیده و گـفـتند که ابـتر شده است بولهبهای زمان دست به دست زر و زور جهل این قوم ببـین چند برابر شده است خواستند اُمّت تو دشمن هم گردد و حال اُمّت از برکـت نـام تو بـرادر شده است مکر کـردند که نامت مگـر از یـاد رود عـالم از نام تو امروز معطـر شده است یک نظـر غـمـزۀ چـشمان محـمـد تـابـید دل اهل دو جهان جمله مُسَخّر شده است تو نبودی به دو عالم خبر از عشق نبود عشق از برکت لبخند تو باور شده است آب اگـر یـاد تـو افــتـاد گـلابـش کـردنـد سنگ اگر نام تو آورده به لب زر شده است ذرّه بر دامنت افتاد و به خـورشید رسید خاک، بر پات زده بوسه و گوهر شده است خواند نام تو به گوشم پدرم روز نخست کـه دلـم خـانـۀ اولاد پـیـمـبـر شـده است خوش به حال من و این شعر که نامت بردیم حالِ هر کس که برد نام تو بهتر شده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
دل ربودن از تمام خلق عالم کار توست ای طیب دردمندان! عالمی بیمار توست از همان اول که پا در عرصۀ دنیا زدی حامل وحی خدا همراه و خدمتکار توست بیگمان قبل از چهل سال عالمی مست تو شد تا قیامت خـمرۀ انگورها سرشار توست قلب میگیری، به جایش حب زهرا میدهی عشق با ارزشترین کالای در بازار توست آیـنه تکـثـیـر کـردی تا خـدا را بـشـنـویم سیزده آئینه حق، تکرار در تکرار توست در اُحُـد ثـابت شد آنکه در میان معـرکه در نرفت و ماند و زخمی شد به واقع یار توست یاعـلـی و یـا عـلـی و یا عـلـی و یـا عـلـی اسم اعـظم در میان غـالب اذکار توست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
درون سینۀ من سرزمینی رو به ویرانیست دلی دارم که «فِی قَعرِ السُّجُون» عمریست زندانیست نه خورشیدی نه ماهی؛ روز و شب در چشم من یکسان جهان زندان، اتاق کوچکم همواره ظلمانیست نمیدانم چرا جاماندهام از آسمان، شاید، به دست و پای من زنجیرهایی هست و پیدا نیست ولی امشب خدا را شکر حال دیگری دارم چه فرقی میکند شعرم عراقی یا خراسانیست؟ خراسان، آستانه، قم... دلم پر میکشد امشب که پای سفرۀ موسیبن جعفر وقت مهمانیست دمادم ذکر یا باب الحوائج روی لبهایم که حال امشب من حال دنیا نیست، عرفانیست دو چشم بردبارش معنی «وَ الکاظِمینَ الغَیظ» نگـاه مهـربان او از آیـات مسلـمانیست که حتی آن زن آوازهخوان را هم هدایت کرد که حتی از غمش چشم نگهبان نیز بارانیست به حالش اشک میریزد مسلمان، نامسلمان هم برایش روضه میخواند در و دیوار زندان هم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
بپرس از آسمان ما کمی احوال باران را نگـاه تو دگرگون میکـند حال بیابان را بیـا آرام کن دریـای درهـم برهـم دل را فرو بنشان در امواج دعایت خشم طوفان را بیا از کوچههای شهر بگذر تا که بگذارد نگاهت، پیش روی بُشر، ردِّ پای ایمان را خجالت میکشد زنجـیر افتاده به پای تو که چشمان تو گریان میکند هر جسم بیجان را پُر از وَالصّالحینی تو پُر از وَالکاظِمینَ الغَیظ تمنا میکنم از چشم تو تـفـسیر قـرآن را نمازت جنگ سختی بود رو در روی دشمنها نمازی که در آوردهست حتی اشک شیطان را بمیرم زنده کردی عاشقی را در قفس آقا که عاشق کردهای حتی نگهبانان زندان را گرفـتی بین آغـوشت تمام شهرهایش را گرفته بوی گلهای تو سر تا پای ایران را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
امشب به شوق جان جـانان مینویسم یعـنی به جای درد، درمـان مینویسم یابن الشموس الطالعه، شمس الضحایی خورشید را نزد تو حـیران مینویسم نامـت که میآیـد وسـط من در ادامـه بر دفـتـرم پـسوند "سلطان" مینویسم شرط و شـروط بـنـدگـی باشد ولایت با مهـر تو خود را مسلمان مینویسم تا حـق مـطـلـب را به جا آورده باشم مـدح تـو را از روی قـرآن مینویسم بعد از "یرید الله" تـطهـیر و طهارت “لاتـنـفـذون الا بـسـلـطـان” مینویسم شـاه جـهـانـی و هـمـیـشـه اشـتـبـاهی اسـم تـو را شـاه خـراسـان مینـویسم هر دفـعـه بینـوبت جـوابم را گـرفتم حاجات مشکل را چه آسان مینویسم یک عـمـر پـای سفـرۀ تو قـد کشیدیم اصـلا تو را رزاق ایـران مینـویـسم اذن شهادت بر "هریری" را تو دادی پس بیریـا مـثـل شـهـیـدان مینویسم در صحنکهنه، جان نو میگیرد این دل حـقـا شـمـا را جـان جـانـان مینویسم با اینـکـه میدانم میآیـی وقت مرگـم اما دوبـاره دیـده گـریـان مینـویـسـم: آقا! به جـان مـادرت چـشـم انـتـظارم وصل تو را شیرینتر از جان مینویسم مـن آمـدم تـا کــاظـمـیـنـم را بـگـیـرم پس "کاظمین" بعد "خراسان" مینویسم تا اینـکـه قـلـبت را تـسـلا داده بـاشـم با گـریـهام از کـنـج زنـدان مینویسم از نالـههای غـربت "خلصنی یارب" از شعـلههای قـلب سـوزان مینویسم از دوری معصومهاش دیگر چه گویم از درد بیدرمـان هـجـران مینویسم از سوز دل، از ساق پا، از تیغ دشنام از ضـرب شـلاق نگـهـبـان مینویسم صد شکر جای یک کفن چندین کفن بود پس چند بیت از شاه عطشان مینویسم پس مینـویسم هرچه را گـفـتن ندارد یوسف به خاک افتاده؛ پیـراهن ندارد تا بـسـتـه راه چـارهاش را دیـد زینب تا مصحف صدپـاره اش را دید زینب گفتا به آن صد پاره تن پس پیکرت کو؟ انگـشـتـرت کو؟ یادگـار مـادرت کو؟ تنها نه امـیدی به زنده مانـدنت نیست جایی برای بوسه حتی در تنت نیست حالا که خولی قبل ازین، برده سرت را گـفتم ببـوسـم پـارههای حـنـجـرت را (بوسیدم آنجـایی که پیـغـمبر نبوسید) حـتی بـتـول و سـاقی کـوثـر نبـوسـید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
مردی که نام دیگر او «آفتاب» است بین غل و زنجیر هم عالیجناب است حـبلالـمـتین ماست یک تار عـبایش این مرد از نسل شریف بوتراب است هنگام طیالارض و معـراجش یقیناً روح الامین در محضرش پا در رکاب است پـیـداست از بـاب الحـوائج بـودن او هر کس از او چیزی بخواهد مستجاب است با یک سؤالش بشر حافی زیر و رو شد هر کس به پای او بیفتد کامیاب است بـا نــاسـزا بـاب زدن را بــاز کـرده این بددهان بیحیا ذاتش خراب است از حیدر و زهـرای اطهر کینه دارد هر صبح و شب دنبال تسویهحساب است از بـس که گـلـبـرگ تن آقـا خـمـیـده زندان تاریکش پُر از عطر گلاب است با این غل و زنجیر و لبهای ترکدار تنها به یاد زینب و بزم شراب است چوب یـزید و گـریۀ اطفـال ای وای حرف کـنیزی و زبـانـم لال ای وای
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
«الـهی سـیـنهای ده آتـش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست» خـدایا لـطف خود را شـامـلم کن غـمی جانسـوز، مهمان دلـم کن که من عاشقتر از هر روزم امروز خریدار غـمی جانسوزم امروز درون سـیــنــه تــا در یــاد دارم غـــم زنــــدانـــی بـــغـــداد دارم هـمـان مـولا که در بـند بـلا بود پــیــام او پــیــام کـــربــلا بـــود چه بیجـا انـتـظاری داشت قاتل ز اسـلام مـجـسـّـم، رأی بـاطـل! ز دست موسوی، چشم نوازش؟! ز فـرزنـد عـلـی، امـید سازش؟! خـبـر دارنـد هـفـتـاد و دو مـلّـت که از این خاندان، دور است ذلّت تراود نکهـت وحی از سجـودش تـمـنّــای شـهــادت در وجــودش جهانی که در آن جای نفس نیست فضایش دلگشاتر از قفس نیست فضـای بیعـدالـت، بـسـته بهـتر دل دور از محـبت، خـسته بهـتر عـدالـت، بـسـتـۀ زنـجـیـر تا کی حقـیقـت، کـشـتۀ شمـشیر تا کی؟ چرا دشمن کِشَد در قـید و بندش چرا زندان به زندان میبرندش؟ اگر تنهـا، نـمـاز و روزهاش بود رکوع و سجدۀ هر روزهاش بود وگر تنها عـبادت، پیـشه میکرد کجا دشمن از او انـدیشه میکرد مناجـاتی که آن معـصوم فـرمود ســرود انـقــلابـی آتــشـیـن بــود اگـر بــنــد سـتـم بــر پــای دارد خـدا دانـد کـه در دل جـای دارد ملال خاطرش هجر وطن نیست غم و اندوه او فرزند و زن نیست ننالـد هرگز از زنـدان و زنجـیر کجا اندیشد از قید و قفـس شیر؟ غم او غـربت اسلام و دین است تشیّع مانده تنها، دردش این است خدایا داد از این فصل غـمانگیز گل یاسین و... در زندانِ پـائیز؟ مـبـادا دیــده بــیــدارش بــمــانـد بـه دلهـا داغ دیــدارش بــمـانـد بر این بیـداد، دل کی صبر دارد غـمِ خــورشـیـدِ پـشـتِ ابـر دارد مبـادا عـاقـبـت در حـسـرت بـاغ بمـاند باغـبـان با یک چـمن داغ اگر هـر گـل بـهـاری تـازه دارد خـدایـا صـبــر هــم انــدازه دارد مبادا چـشم حق در خـون نشـینـد که صبح و شب «شفق» در خون نشیند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
بیجانم و جان میشود موسیبن جعفر در جانم ایـمان میشود موسیبن جعفر تا بـر لـبـم گـل میکـنـد "باب الحوائج" بـانـی احـسـان میشود موسیبن جعفر مشهد، رضا... قم، فاطمه... با این کریمان والـی ایـران میشـود مـوسیبن جعـفر یک قطره از دریای آقاییاش این است یـار فـقـیـران میشـود موسیبن جعـفر فـهـمـیـدهام از مـاجــرای بُــشـر حـافـی کهفِ هـراسان میشود موسیبن جعفر بـاید که با پـای بـرهـنـه رفـت سـویـش وقتیکه رضوان میشود موسیبن جعفر خـشکـیـدهام بـاید بـیـافـتـم در مـسـیرش بر تـشنه باران میشود موسیبن جعفر جانم به لب آمـد از این مـاتم، ز بسکه زندان به زندان میشود موسیبن جعفر وقتی غـل و زنجـیر بر ساقـش میافـتد دردش فراوان میشود موسیبن جعـفر وقتی که میافـتـد مـیان سـجـده انـگـار در جامه پنهان میشود موسیبن جعفر حالا که زندانبان شکـسته حرمتـش را داغش دو چندان میشود موسیبن جعفر کارش فقط گریه است بر جدّ غـریبـش هر لحظه عطشان میشود موسیبن جعفر جسم نحـیـفـش میرود زیر سُم اسب؟! یا سنگ باران میشود موسیبن جعفر؟! واللهِ نه؛ این روضهها سهم حسین است حتی کـفن نه؛ بـوریا سهم حـسین است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
داغ تو دور از تصوّر، خارج از تصویرها ماتمت افـتاده بر جانِ غل و زنجـیـرها ذکـر تو ذکـر تـوسـل کـردن زنـدانـیـان ضامنِ تهمتگرفـتاران و بیتـقـصیرها حضرت موسیبن جعفر! با تو حاجتهایمان شد اجابت، رد نشد هرگز پس از تأخیرها نیمهشب پر میکشید از دستهای بستهات ذکر تسبیح و قنوت و موجی از تکبیرها از میانِ درب زندان نور تو معلوم بود داشت حتی نـور تو بر دشمنت تأثـیرها هتک حرمتها به جای زهر، جانت را گرفت بیشتر از ضربِ تـازیـانـهها، تحـقـیرها زهر هم دارد علائم، بدترینش تشنگیست سوخـتی اما به یـاد کـشـتۀ شـمـشـیـرها روضۀ جدّ غریبت عـاقـبت شد قـاتـلت یاد آن پـیکـر که زیرِ نیـزهها و تـیـرها دست و پا میزد ولی چشمش به خیمهگاه بود وای از رزق حرام و وای از تزویرها میشکست ایکاش دستیکه به رویش شد بلند میشکست ایکاش با دستش عصایِ پیرها!
: امتیاز
|